|
بر خود کمی شک میکنم
رو یی بر آتش میکنم یک بار دیگر بوته ایی منهای بودن میکنم میسوزد آسان آتشی دودی از آن سر میکشد از شعله های سرکشش تاریک و روشن میشود پرسم چرا شب میشود هر روز روشن میشود پشت سرم می آید و تا کوچه همره میشود دنیای من میماند و گویا، که بی من میشود کوچیک و کوچکتر شبی تا انتها شب میشود |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 2 اسفند1387 و ساعت 0:42 قبل از ظهر |
|


