تبليغاتX
هوشنگان
نوشته های هوشنگ کیوانی هفشجانی
نداشت آن که دست نداشت

هر که داشت درنگ نداشت

گشود و بسته شد به خشم

هر آن که پای لنگ نداشت

چه فکری به میانه بوده است

دیوار بین ما که درز نداشت

آنقدر موی تو پنهان بود

که یک تار کوچک سبز نداشت

چه حرمتی به شأن انسان شد

ظلم کهریزک را بشر نداشت

شکست آن که به گردنش

طوق اطاعت سر خر نداشت

خشکانده شد چشمه های حیات

درخت خشکیده سیب تر نداشت

میوه اش همین بوده تلخَ  تلخ

عایشه هم نه سال بیشتر نداشت

کژی گشته راست وراستی کژ

تعزیرشان را بخت النصر نداشت

پرسیدم از رهیده ایی میگفت

خوش به حال آنکه مقعد نداشت

دیده اند بر ما چه رفته است

آنکه ندیده چشم تر نداشت

سهراب را اسیر و کشتند به زجر

اختر زند دلیر  سپر نداشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

آن خیابان بود اما کوچه اش

سر به روی نقشه ایران نبود

یا اگر هم بود آخر کوچه ایی

در میان دود و مه پیدا نبود

از کسی چیزی نمیپرسم دگر

چونکه پرسیدن مرام ما نبود

دیده شد بر پیکر صد ساله ایی

روی زخمش دستمال ما نبود

گفتم آزادی بیاموزم شبی

یادم آمد خانه ام ایران نبود

در آمستردام بودم هموطن

بهر آزادی کسی زندان نبود

این کبوترها که از بامی به بام

میپرند آسوده بام ما نبود

آنکه میبوسد لبی را در بهار

من ندیدم در بهار ما نبود

عشق بازی را نمیگویم، نگو

آن که از اول به نام ما نبود

میشکافن سینه با سرب مذاب

تیر سربی  اختراع ما نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

تنها شدم کمی

تنهای من کجاست

پیدا اگر شود

پنهان من کجاست

کی میشود چطور

دانای من کجاست

در خان چندمم

همراه من کجاست

اسبم رمیده است

صحرای من کجاست

کو غار کوه من

اسرار من کجاست

من هم پیامبرم

پیقام من کجاست

آن را به کی دهم

گمراه من کجاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  |