|
|
|
|
|
در میان مردم پایین شهر
نان خشک از پرده رویأییتر است با پنیر و چای و شاید میوه ایی سفرۀ خالی مؤماییتر است. کار اگر باشد چه جای شکوه ها زندگی هر چند پوشالیتر است آی دولت مرد و زنهای ولی هاله های نور نورانیتر است. آن صدای زجه های نیمه شب از صدای بمب هم کارییتر است.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
پای من سُر میخورد بر این زمین
دست میگیرم به دیوار اوین میگشایم چشمهای بسته ام بر تمام مردم ایران زمین . * * * میراث مرا هر طرفی هست هر جا که من هستم قفسی هست در کنج قفس بال و پری هست خاموشی شمع و سحری هست. * * * نمیدانم چرا در بین راهی نمیروید درخت آشنایی ببینم بلبلی بر شاخه گاهی بگوید رهگذر آمد بهاری. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
گویش هفشجانی (هوشنگانی)
آلمون دلم بیده کُره مونه نیگیرُم هی نق زدنم تَش بیده مو چونه نیگیرُم نیخام بیگیرُم دیپلوم و لیسانس و پی اچ تی حرف سرُمه اومد اگر پوشه نیگیرُم. ایخام بوگوُم هر چی بیا رو لواَم امشی تو پخش و پلا کردَنم افسونه نیچینُم آلمون دلُم گپَه کُره حرف مونم نی هر کی تو دلش مونده مو که خوشه نیچینُم. هم چی مو غریبی نیکنُم هر جا که بیدُم هر چی که ایخام خط ایکشُم روش که نَبینُم سختی ایشه بیشتر ایرَوُم هر چی که پیشتر دونی ٬مو دلوم خوش بیده لی بسته نَمیرُم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
بوسه نتواند گذشت از خاکها
غم جهانی تر نشد بر آبها موج دستی میکشد بر ماسه ها سر برون آورده از گر دابها. من چه گویم گفته بودم بارها دردهایم مانده در گفتارها اشکهایم ٬خنده هایم ٬ آه ها بس کشیدم کهنه تر شد یادها. مانده ام با قیل و قال غالها خاک میپاشم بر این مردابها مرغ آبی میرسد این بادها ابرها را میبرند از بامها. من هنوزم خیس هستم دامها میگشایم پایم از دیوارها بوی نوروزی رسید از باغها باز هم با اسب و زینش سالها. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
گویش هفشجانی(هوشنگانی)
ایخام بارون بیا تیف تیف بباره یه پَستا توُ بدُم باز بره هانه ایخام کوه جهانبینه ببینُم برُم بالا بیچینُم پینه هانه. ایخام کنگر بیاروم با لواسی ببندُم قوزکام وخدَ عروسی یه را زیر درخَد بید وسنجت بخندوم با گل زرد ملوسی. اگر چشمه زنه اوُ داشته بووه ایخام ملّو کنُم با قلب خینی نیدونوم ایبَره خینُم به صحرا ایگون خشگه درخَد مهربونی. مو دل نیبندوم هر جایی که بووه ایخام ای مردم هم خوبی گرونه یونا کار ایکنن آزاد و شادن باراشون نون شی اشگی نیاره. بواهاشون زدن آستینه بالا یونانمَ داشدَنه آخوند و ملا قدیما انقلاب کرَدن یونانمَ گرفدن دیلت ا دسدَ کلیسا. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی
|
|
||
|
|
|
|
|
نوروزتان خجسته باد
به دریا میبرم با خود چراغی بگیرانم به تاریکی کناری اگر گم کرده بودی راه ساحل ببینی روشنی در شامگاهی. تو می آیی از آن دریای دورم از آن دریا دل سنگ صبورم چراغم را اگر روزی شکستن زنم با آتشی خود را بسوزم. اگر کوه بلندی بوده رفتم از آن بالا زدم جاری که هستم بگفتم ٬ های لا لای شیرین مستم کجا بودی کجا رفتی ز دستم. نمیدانم در این دنیا کجایی هنوزم عاشقی یا مثل مایی تو هر جایی که هستی خوش صدایی بخوان آواز روز آشنایی.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 فروردین1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی
|
|
||