تبليغاتX
هوشنگان
نوشته های هوشنگ کیوانی هفشجانی
 

koroshipg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

بر سر چاه حوادث خاک ریز

پرده ها را پاره اندر آب ریز

دست بردار از رجز خوانی دگر

راه بر گیر و به غارت فال گیر

ترکتازی میکنی بی اسب و گاه

صحنه سازی میکنی پا در هوا

مانده ایی میمون صفت در بین راه

دانه میپاشد برایت  را هنما

تا به کی ورد زبانت این و آن

فاتح و مفتوح جانت این وآن

مرده آن شیر خدایت خورده آشی رفته اند

تو بلیسی کاسه ها از این و آن

رو تو ای آخوندک نادان بمیر

مسجدی داری درش راحت نشین

هر چه میخواهی بگو و هر چه میخواهی بکن

با منه آزاده رو داری مکن

ملتی هستم من از پیشینیان

پیشه ام آزادگی هر جا عیان

خارهایی در گلو٬ داغی بدل٬ زخمی بپا

پاس میدارم ره آزادگان

دانم این را مانده ای حسرت به دل

رفته پای هم قطارانت  بگل

بی خبر از فکر آب و دانه ایی

در رهت لنگان وگه دیوانه ایی

خود ندانی فرق راه و چاه چیست

در خدایی شرط عام و خاص چیست

انتخابت از سر میلت نبود

دست مرگت از پی چشمت نبود

از برایت دیده طالع بین  پیر

نسخه ها پیچیده در هنگام بییم

باز کن چشمان بی نورت ببین

افتد آن عمامه ها از سر به زیر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

نه جای پا و نه خاک نماند

راه گم شد و آفتاب نماند

بروی شبم خیمه زد سفر

چشم گشوده را پلک خواب نبرد

فرسوده شد تن و خسته شد ضمیر

ستاره ایی خواب به آسمان نبرد

ماه غنود و زحل برفت

زهره در بند روزگار نماند

نه از ابر و قطرهء آب

شیار پشت شیشه نمناک نماند

روشن و تار میشود گهی

جرقه ایی راه روشن چراغ نبرد.

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

فکری بکنم برای امروز

راهی بروم بسوی نوروز

تا بوده و هست و خواهدش بود

دیدار شود تازه به نوروز.

برخیز و از این سرا سرایی

چشمی بگشو بر آشنایی

هر چند نخواهی که بخندی

آرد به لبت بز بزه قندی.

در را ه بسوی ما شتابان

نزدیک شود بهارگانان

ریزند فرو ز کوهساران

شرُ شرُ فوران آبزاران.

یادت نرود بگو به مر دم

پیغام مرا به دل سپاران

شیرین بود به حرف شیرین

خالیست اگر چه جای یاران. 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

ماهی در تنگ آب

هر طرفی بیقرار

پرسه به زیر وکنار

باله زند آشکار.

بی خبر او میرود

بسته رهش شیشه ها

سوی من اودر شنا

میشودش  پا به پا.

هیچ ندانم که او

پرسد از آیین من

گفته چرا میخورد

روزیه از دست من.

نقشه جغرافیا

دیده ؟ ندانم به عمر

داند اگر ماجرا

وای بر این روزگار.

+ نوشته شده در  جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

اگر آشنا بگردم

به امور آشنایی

پی پاسخی نگردم

نزنم دم از گدایی.

اگه سر به جان مردم

نکشم سرک نگاهی

شکنم تبسمی را

بر لبان بسته گاهی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

باگویش" هفشجانی" 

ز بس دل بیده دیر از هر چی سیرُم

 بُخون آوازهایم را  غمینُم

بُخون از آرزوی هر پسینُم

بُخون  از هر چی دیدُم.

 

سر کوه جهان بین آشنا بید

از او بالا دو چشمی سیل ما بید

منو تو بچه بیدیم وببازی

پسینش آرزوی ما صبُا بید.

خوشا از دستهای کوچیک ما    

بدَیر شونه  زیر بار غم بید

خوشا از حرفهای ساده ما

که بالشتی برای زیر سر بید.

خوشا جار دروی روز  برُها

شنیدن از زبونه  جاروُنا

خوشا از تاچه های پر ز گندم

که ایشد چیدنی با داس برُنا

خوشا امید ما اون مرد تنها

که نامش بید امیدی بارالو

خوشا از ماه افتوها به شیها

که شیرینجان ایخُندش به نجوا.

چه ارزون بیده خرج شادی ما

بسیل ساز شد  دلشادی ما

یه روزی بید و هنگام بهارون

بدر ایشد سیزده گم به صحرا.

بروز عید غرق بوسه ایشد

درخت پیر ما پر میوه  ایشد

در هر خونه ایینه تاش ایکرد

خوشا روزی که او هومریشه ایشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

گفته بودی که نیابم آنچه یابنده شدم

دستم نرسد٬ رسید اگر بنده شوم

رفتی و رسیده ام نه دستی و نه پا

از بسکه دویده ام دگر خسته شدم.

رفتم پی هر چه ام همان بود که بود

ماندم٬ همه رفته اند ومن بر سر قول

در آخر هر صفی شدم حرف تو بود

دیدم همه را در به درند در پی پول.

میراث من از تو ای پدر چشم نبود

با چشم نمیدیدم اگر مهر نبود

دارم مثه دیگران منم دست نبود

هر عضو مرا بجز که یک حرف نبود.

من بنده شدم رسیدم آن پند تو بود

گفتی نرسم٬ رسیدنم بهر چه بود

شب رفته و روز آمد و من بر لب رود

تصویر مرا میبرد  این بود و  نبود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

پشت در ماندم و چشمم نغنود

پلک من پرده روزی نگشود

نه که من بوده ام انگار نبود

هر چه کردم شوم آرام نسود

پر زدم بال نبود

با منش ماه نه شب کار نبود.

شاهد رفتن و پیوستن ابری بودم

که نبارید و گذشت

گوش دادم نه دری باز نشد

هر چه میخورد به هم

به خیالم که در است.

چشمهایم به زمین دوخته شد

و دگر خواب نبود.

بو د اگر گاه ٬ سرم را به زمین

نه به شب یا سر وقتی

صبح در کار نبود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  |