تبليغاتX
هوشنگان
نوشته های هوشنگ کیوانی هفشجانی
گل ز تاریکی برویم سر کشید

بوی خود را در مشام من کشید

دست بردم تا بسوی برگ او

چشمهای خیس خود در هم کشید.


ریشه در خاک به صدها دارم

در هوا شاخه هزاران دارم

برگهایم همه سبزینه به سال

من بهاران  فراوان دارم.


تو پایانی و من در پیشت هستم

سر آغازی و من مزدیست هستم

به هر آیین انسانم  بدانی

ترا ای خاک بر بالینت   هستم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

این شبگذری که سینه اش جای من است

هوشنگ گرفته نام میراث من است

میشناسمش همیشه از روز نخست

میخواسته من را بکشد در پی جفت

فرمان نبرد گاه شود گوش به پشت

چشمش پی دیگران زند بر من مشت

دیگر نشود رام چو پیشینش بود

تنها نخورد نان چو دوشینش بود

گوید که حساب کار من بود درست

انکار نمودی تو مرا خواهی کشت

تنها تو نبوده ایی که ما پشت به پشت

سنگی بکشیده ایم بر گرده  جفت

بنگر تو ٬ بزیر بار پشتم تا شد

جای دو نفر نمیتوان بر پا شد

دستم نگرفته کس نشد همبندی

بختم تو زدی به فال و آمد سختی.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

برجها از پایه کج

دیوارها پهلو بهم

بامهاشان  سر به سر

در خیابانی بسوی خانه ام

برف میبارد بروی شانه ام

سرد هست اما ز ساز دوره گرد

میرسد  آوای گرم

بر لبانش واژه هایی رایج است

داستان کسب نانی ساده است

چون به آخر میرسد

میزند سیم نخست

در نگاهش آشنا

میتوان  آیینه جست.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

سبزه ها همرنگ چشمان تو بود

بوی گل هر جا به همراه تو بود

میکشیدی دست روی بوته ها

خنده صحرا ز دستان تو بود.

 

خواستی اشکی شوی برگونه ایی

تا بشویانی غبار از چهره ایی

تشنگیها را بگردانی   هلاک

تر کنی چشمان شب با ژاله ایی

 

نیستی از چشمه هایت سر روی

روی دشت و بیشه و دامن روی

ماه را در برکه سرگردان کنی

با گیاه و گل تو همبستر شوی.

 

نیستی بسیار میبینم به رود

موجهایی را که از گرداب نیست

غرق دریا ها شناور گشته ام

هر چه مینوشم لبم سیراب نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

نخواهی تو در راه آزادگی

خور و خواب و سیراب از تشنگی

به روز و شبت نیست اندیشه ایی

مگر آنکه ترک تو هر پیشه ایی.

 

برو جای دیگر به دنبال تاج

ز بازار بشنو تو بانک هراج

اگر نام خواهی ز نام آوران

ترا رنج باید کشیدن بجان.

 

برون آر دست شهی از برت

ببر سر به سر پا بپا همرهت

ز اندیشه آورد کورش به زیر

نه با زور بازو  و یا ریش پیر.

 

در آزادگی راه باشد نشان

رسیدن بود بهر گردنکشان

همانان که در چاه سر برده اند

در آن خون مردم به لب خورده اند.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

صدای جرس آید از روی بام

خموشانه شب میگریزد ز دام

زند خنده بر لب سپیده پگا

شود روز میدان رزمی بپا.

 

میانه گرفته به گرد جهان

روانند مردم بدنبال نان

رباید هر آن کو بود زور بیش

از آن ابلهی کو نگردیده خیش.

 

کسی را که گردیده خود بیش نیست

بجز  عقل دستش پی ریش نیست

نجنباند آن همچو بزها به ره

نخواهد شود  هی ز چوپان  چه.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

بروی شانه ها بارم

به فردا میکشم دادم

اگر پیش آیدم روزی

ببینم همسفرهایم.

شبی تاریک میپویم

گامی در بیابانم

اگر هم عابری باشد

نمیبینم در اطرافم.

هوا سرد است و طوفانی

گهی گم میکنم راهم

ز غرشها رسد نوری

تکانی میخورد پایم.

رود بر بادها هر دم

صدایی از گلوگاهم

کشم فریاد آزادی

بجای آشنایانم.

جای ایرج و پرویز و اسحاقم

مینالم سعید از درد پنهانت

یادی میکنم آیت

از آن آه جان کاهت.

باری میکشم اصغر

از دوش پسینگاهت

آنجایی که جان دادی

بر آن عهد و پیمانت.

گاهی خسته از راهم

بر کف مینهم بارم

میبندم دو چشمم را

بر ایران ویرانم.

میخندد یکی در بند

مثل کودکیهایم

بر بالای تیر دار

روی آرزوهایم.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

میتوان از دل گذر کرد

میشود بیهوده سر کرد

داستان زندگی را

میتوان از سر بدر کرد.

میشود در یک خیابان

روزها کلی قدم زد

پشت و روی سایه ات را

میشود رختی بتن کرد.

میشود در سوز سرما

گرم از افسانه ها شد

خواند تاریخ بشر را

هر کتابی را ورق زد.

در کنارت عابری را

میشود پهلو به پهلو

داد زد از بیخودیها

با عراقی با یوگسلاو.

تکیه بر دیوار سنگی

بازی شطرنج ناصر

میتوان مهیار را دید

خندد و گوید که اخت وار.                       اخت وار= واقعا

نادم از این پا به آن پا

میکشد تصویر خود را

در نگاهش میتوان دید

رنگهای برگ گل را.

زادکو  لیلاج شهر است

شوخ طبع وهم مشنگ است

حرفهایش بی سر و ته

گیج گاهی مست و منگ است.

در آمستردام هیاهو

شهر ساز و ناز گیسو

بوی بنگش در مشامت

در به در آید ز هر سو.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

نیمه شبم هنوزه

مانده سپیده روزه

وقتی هوا گرفته

صبح و سحر غروبه.

برای هر کی تنهاس

سایه براش نشونه

تو افتادن میفهمه

که سایه هم دروغه.

شلوغی های مردم

پچ پچ نا تمومه

از چی بگم تو غربت

همدم من سکوته.

حرفای اون بسختی

قابل فهم گوشه

خیلی بهاش نشستم

مثل خودم عبوسه.

پرنده ایی میخونه

صداش میاد تو خونه

میخوام ازش بپرسم

صداش چطوره خوبه.

بهم جواب نمیده

گلها را آب نمیده

هر چی ازش بپرسم

رنجه به ما نمیده.

کنار هم نشسته

بشقا بهای گرسنه

منتظرن که دستی

بریزه آش رشته.

بازم تو فکره گیجه

خواب دیده باز اسیره

تو زردیهای چشماش

رنگ غروبا هیچه.

 

فردا میاد دوباره

میدونه اون محاله

یه روز خوش تو غربت

ندیده اون خماره.

میخوام براش یه چاره

دون بپاشم دو باره

یواشکی کلاهی

سر بکشم تمامه.

بهش بگم نگا کن

رشته ما همینه

بخواهی نخواهی اینه

مزهء اون غمینه.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 1:25 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

باد نپرسید و گذر کرد و رفت

بر در همسا یه نظر کرد و رفت

زیر لبش شاخه گلی سوی او

داد و به شب رفت و رفت.

 

یک سبد میوه پر از انتظار

چیده شد از چشم و رفت

خوانده شد هر واژه ایی

تا که شود بخت و رفت.

 

آید و آیند من

رفت و نشد پند من

دست منش میکشد

رنج ز همدست من.

 

پای درون هشته من

باز و برو گشته در

بیش ز دیوار و من

پاک ز رو رفته در.

 

گم شده آیینه بود

همره دیرینه بود

آنطرفش قصه بود

اینطرفش غصه بود.

 

این خودم هستم بلی

آدم پیشم ولی

سیلی عادت چرا

میزنم همچون   ولی.

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  |