تبليغاتX
هوشنگان
 
به دست باد میرود دستمال جدا ییم

خشکیده حنای سر از پنجه های  رها ییم

 

مانده ام  هنوز  در خوشخیالیم

منتظر  ابری در خشک سالیم

 

صد چین و شکن شدم افتاده خم  شدم

بد بوده  زندگی شاید از  بد بیار یم

 

آه: این چه احتیاج بود این  جدا ییم

دستی  نمیرسد  بر  آشنا ییم

 

سا لها  گذشته ام با پای  بسته ام

رفتم به  هر طرف دیدم   حنا ییم

 

من    بختیاریم  عمری   فرار یم

سختی کشیده ام با آن   کیا ییم

 

من  هفشجانیم زاد آر یا ییم

زندان نمیشود  دنیای   آ بیم

 

در هر کجا بوم غافل نمیشوم

تا آسمان بود من همچو باقیم.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 2 آبان1386 و ساعت 0:47 قبل از ظهر  
 
تو در دور دستی و من بی خبر

ندانم که خشکی و یا مانده تر

اگر هست برگی ترا در برت

بخاطر  بیاور منم ریشه ات

تو در خاک داری سرایی زسنگ

مرا یاد باشد جلای تو    تنگ

شکستم به صد بار روزی به چند

کشیدم چه ها بی تو رنگم به زرد

ترا بوده ام سخت در   آرزو

ببینم  کناری   شوم آب جو

به جامی بوم گاه  در تشنگی

برُم شاخه های تو در  ناخوشی

گهی خار  باشم ترا از   گزند

گهی باد برگت بروبم ز   گرد

هوای ترا پاک در  سینه ام

فرو  تا بشویم دل و دیده ام

دگر بار باشم ترا  نو  جوان

تو باشی نهالی و من باغبان

شود میو های لذیذت  غذا

سر سفرهء سایه ات پر بها

بشینیم با هم  به وقت نهار

خوریم و بخند یم بر   روزگار.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 11:34 بعد از ظهر  
 
تنها سرودم

ایستاده مردن بود

هر روزم این سرود

تکرار میشود.

 

چشم اگر میگشایم

برای دیدن نیست

در راهم اگر دیدی

برای رسیدن نیست.

 

دستم در پی خر یدن سا لهاست

در جیبم مانده است

زیر پیراهنم حسی

برای  پوشیدن  نیست.

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 10:58 بعد از ظهر  
 
آسمانی که مرا میفکند

و زمینی که مرا میشکند

هر دو از جنس همند

من نخواهم که دگر بار  بوم

شا هد چرخ ستمکار  بوم

سر خود با نفسی گرم کنم

یا که بازیچه این دام  بوم

راه اگر میرسدش

برسد باز براه

و رهایی اگرش هست ٬ رهاست

آنچه خالیست میان کلمات

دو لب بسته  ماست.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 10:33 بعد از ظهر  
 
نیمه های شب سکوتی میکشد فریادها

سیل تاریکی ز انبانها خورد نشخوار ها

من در اینجا دیده ام بسیارها

مرده و هم زنده با هم بارها

زیر  کوهی مانده از آوارها

کی  نباید چشم بیند پیش پا

هی! نیفتی در دل مردابها

نیست انگاری به چشمم آشنا

در شب تاریک میباید به  پا

هر سکوتی میشود جنجالها

نیست دستی اندر این دیوارها

گوشها پر گشته از نی ناله ها

کم بنالید  از حسین  بی سقا.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 8:41 بعد از ظهر  
 
دگر با بندهایم نیست پیوند

رهایم در رهایی نیست همبند

شبی را خسته بر ره میسپارم

رهی را رفته هر دم میشتابم

نمیگیرم دگر از کس سراغی

نمانده عابری در کوره راهی

شکسته ماه بر جایی نتابد

خمیده آسمان اما نگر ید

تمام غنچه ها پژمرده در بند

شکفته خنده ایی بر لب نرانند

سرابی میشود هر لحظه پیدا

غباری میشود امروز و فردا

زمستان میشود یک روز برفی

بهارش میشود هر شاخه زخمی

بغیر از جغد آوایی نیاید

بجز از ناله فریادی نخیزد

نهان در حال آشوبند و حاشا

یکی را مهر   وآن دیگر وطن را.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 2:59 بعد از ظهر  
 
سنگ در آغوش شب

خاک بر دامان من

هستیم را میتکانم بر زمین

هر چه میریزد بجز از خاک

دنیای من است.

 

لانه ایی بر آب و آبش میبرد

نغمه ایی آواز و سازش میبرد

همصدا هستم اگر با قرغیان

آن صدا را هم نجاتش میبرد.

 

دستهایی بوده در دستان یار

حرفهایی بوده در شبهای تار

عهدهایی بسته ما در بین راه

در کمان باد اما کاغذی

مانده در منقار مرغان و

به باغش می برند.

هر چه میماند شبی تنها و زشت

آنچه باقی مانده تا پایانه عشق

تشنه ایی می آید و آنهم ز کامم می برد.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 2:33 بعد از ظهر  
 
سر برون آورده دیری غنچه گل

بی پناه خار بر شاخ بنی

کس نمی دیدش بچشم از رنگ او

سبز بود همچون که رنگ سبزه ای

روزها از پیش رویش میگذشت

شبنم شب روی برگش مینشست

او صدای بلبلان را میشنید

چهچه و شادی و شور بلبلان

خوابهای تلخ او را میشکست.

هیچیک اما برای او نبود

در جوارش سرخ و زرد و قهوه ای

چشم بلبل سوی آنها و بروی او نبود

باد گاهی اشتباهی میوزید

او هم از نا چاری ودرماندگی

در به در میزد بیابد لقمه ایی

بارش باران گهی می شست  گرد از چهره اش

آفتاب اما نشد یک لحظه هم

پرتویی افشاندش نوری بر او

سبز ماند او با درون سرخ خود

زیست او نارسته در دنیا و  مُرد.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 2:3 بعد از ظهر  
 
دامنت پر گل شود٬

را گفت و رفت.

عابری در بین گلها خواند و رفت.

یک نفر بود ای زمین

جز ز  باغت٬

خاک راهت را گلستان گفت و رفت

او یکی بود و هزاران جمله را

بر دو لب آورده و

                     نا گفته رفت.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 1:30 بعد از ظهر  
 
اگر این شیر نجنباند سر

سوی من چشم نبیند یک دم

اگر او خواب رود در غربت

شاید آرام بگیرد قلبم.

 

سوی من مینگرد با حسرت

خجل از زندگی بی شوکت

روی دیوار فرو ریزد اشک

میکنم پاک ز چشمش ملت.

 

گوید آزاد کنید از بندم

من نگهبان شما هموندم

نور خورشید ندیدم زردم

پیش شیران دگر کم رنگم.

 

مانده ام پاک چه گویم٬ شرمم

خاطرم هست که سوگند خوردم

بر سر دوش   گرفتم   بردم

من وفادار  نماندم  مــُردم

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 آبان1386 و ساعت 0:26 قبل از ظهر