تبليغاتX
هوشنگان
 
از بی خانمانی خانه میسازم

از خاموشی دیوارها همسایه میسازم

شمع روشنی در دست میگیرم

من از سایه ام همخانه میسازم.

*                   *                   *

دست هر کس گرم از نقدینه شد

نسیه دادن سنتی دیرینه شد

رنگهای روشن یک در میان

پشتشان زندانیه اندیشه شد.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در شنبه 7 مهر1386 و ساعت 8:1 بعد از ظهر  
 
هنوزم مثل قدیما

همه چیز قدیمیه

هر کی آزادی را خواسته

کشته یا اسیریه.

 

هنوزم پنجره ها را

پشتشون قفس میسازن

توی اون دوتا را صیغه

یا که عقد هم میسازن.

 

هنوزم ملا بزرگه

جای اون با لای   برجه

روی پیشانی مردم

میزنه صاحب مهره.

 

توی صف هنوز دیاره

پر دوست و آشنایه

توی ایران یا فرنگه

بیست و  هشت ساله تمامه.

 

هنوزم به انتظاره

دست مردم به دعایه

زیر لب هنوز سوءاله

آیا آزادی تو راهه.

 

می رسه٬ چی شد نیومد؟

نکند این خر دجال

پاش تو پل مونده چلاقه

نکند هنوز سوارش توی چاه جمکرانه؟

 

هنوزم مثل قدیما

پشت این پنجره ابره

دنیا زندان شده  تنگه

جنگ تاریکی با شمعه.

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 1:27 قبل از ظهر  
 
در کنار خاوران:

شخم خواهم زد بکارم دانه ایی

تا برویانم نهال تازه ایی

بر دهد از شاخه دستانی بهم

شانه ها  بر پیکر جانانه ایی.

 

آرشی آید دگر بار از زمین

بر نهد بر چله  جان نازنین

هر کجایی را که آزادی نبود

سر نشاند تیر از گلخانه ایی.

 

آدم برفی جهانی میشود

بوی گلها جاودانی میشود

در کنار خاوران  لاله زار

مانده کارم باغبانی میشود.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 0:53 قبل از ظهر  
 
دیدی اگرت

فتاده از چشم

جایی نبود ترا نشانی

نشنیده زمانی اگرت نیست صدایی.

هر گاه ترا به هر طرف گم

انگار نبودت آشنایی

افزوده به دیده ات گشودی

پایت نبرد رهی بجایی.

آنجا منم آشنای پیشین

یک صندلی خمیده پایم

بنشین و دو روز مانده بنگر

با بی کسیت من آشنایم.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 0:33 قبل از ظهر  
 
خانه را خرید

و آخرین شور انقلابیش را

در پاشنه ای در ریخت

چند بار از سر حسرت

در را بروی خود گشود

و آخرین بار

دری را بست

که هرگزش کسی نپرسد

از کجا آمده ایی

گویی که این سوال

طاق  را بر سرش فرو ریزد.

 

میزبان شاید بپرسد

آیا تو هم

میزبان شده ایی؟

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 0:17 قبل از ظهر  
 
لبخند مرا کو

بین دو لب آن شادی دلبند مرا کو

میخندم هم اکنون

اما پس این خنده غمم کو.

 

حرفی بمیان نیست

هی میروم از هر طرفی بسته در آید

از پای ندانم

به چه سویش بکشانم.

 

بی خنده شود خسته ره و

خسته تر آید

سویت که شود باز دری را

بی شک نتوان دید.

 

شب مانده و اندیشه به فردا

بیدار منو رفته بخوابند

یا رفته بخوابم مثه آنها و ندانم.

 

با خاطره هایم  به جدالم

آنها توی رویا وخیالند

خوابیده شوند وروز بیدار

مردان و زنانه تیز  دندان

خوردن بود و پختن و شستن

یا کار برای پول حمام

پزها بدهند و پوزه بر هم

گاهی بشوند شاخ در شاخ

هر کس به دگر سپرده خود را

افسار و  چو سگ بدست همراه

گویند که زوجه های خوشبخت

بوده یار هم در آسمانها

از برکت دولت نیدرلند

عقدی شده اند  برای فردا

اسلام پناهشان به هر جا

بر سفره ای  عقد قول هوءلا

داماد و عروس نو مسلمان

کافر شده بین کافرستان

لبخند مرا کو

آن شادی دلبند مرا کو.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 8:9 بعد از ظهر  
 
باد میگوید سلام

لحظه ایی میگذرد

دست خود را به تکان

میرود سوی کتاب

برگ اول یه درخت

خشگ و بی ساقه وبرگ

مانده بر پیکر آن جای تبر

برگ دوم یه خیابان دراز

که در آن هر چه پلی گشته خراب

برگ سوم یه اتاق

که درونش یه نفر رفته بخواب

پر چشمش شده خاک

پشت در یک چمدان

دسته ایی داشته روزی درکی

قفل و بندی و بدورش سگکی

مانده بر جای از او قرقراکی.

 

در اجاقش نم آب

مار و موران و ملخ

میکشن بر در و دیوار نشان.

 

باد خمیازه کشان

پوزه اش را به هوا

شاکی از بوی بد گنجهء نان

دست بر بینی خود عطسه زنان

زوزه ها میکشد و ناله کنان

با هجومی به کتاب

میبرد خانه و از ریشه درخت وهمه را

آنچه را مانده بجا

یه خیابان دراز

و هزاران پل ویرانه برآب

یک نفر مانده در آن گوشه بخواب.

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 3:55 بعد از ظهر  
 
پرسه زدم روز را

خواب کشیدم به شب

گاه مرا چاره شد

زمزمهء زیر  لب.

 

زمزمه ام ناله ها

گاه کشید از گلو

سیلی بر گونه شد

سرخ زمانی برو.

 

خون من از واژه ها

در بدنم میخزید

بند ز بندم  جدا

تا به لبم  میرسید.

 

در دل من آشنا

نام یکی ژاله بود

هر چه کشیدم صدا

پاسخ صد  ساله بود.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 2:10 قبل از ظهر  
 
آسمون آفتابی نبود

قصهء ما آبی نبود

سینه ها پر ز کینه ها

تو زندگی شادی نبود.

 

شاخ میزدن به همدیگر

بد بودن آدما با هم

تو چشماشون یه نفرتی

خم میشدن برای هم.

 

یه عده ایی رییس بودن

تا بخواهی حریص بودن

آتیش بیار معرکه

هر جایی کاسه لیس بودن.

 

بالاترا خدا بودن

از بقیه جدا بودن

مالک جون این وآن

دزدای بین راه بودن.

 

دنیا مغازه بود و بس

آدم: یعنی یه مشتری

بپاشی مصرف بکنی

یا رو سری یا تو سری.

 

ماشینها را میگردونن

فرمونها را میچرخونن

از روی هر چی ممکنه

زندگیا   میگذرونن.

 

یوگسلاوی خراب میشه

اونجا یه پایگا میشه

وقتی که جا کم میارن

بن لادن آب و نان میشه.

 

بهانه ای باید باشه

تا که برن تو کشوری

دولتا را عوض کنن

بگن حقوق بشری.

 

هر کی دهن وا میکنه

لقمه ها را جا میکنه

شب میشه بین دندونا

آشغالا را پاک میکنه.

 

مردم از هم رمیده

هی میخورن  به همدیگه

وقتی که دعوا میکنن

مشت میزنن به همدیگه.

 

امضاهاشون مهم میشه

تو دست بوش یه گرز میشه

باد میشه غب غبا یهو

به کشوری حمله میشه.

 

دمکراسی٬ دمکراسی

هدیه برای هر کسی

قیمت نفت پایین بیاد

بشکه بشه یه عباسی.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در دوشنبه 2 مهر1386 و ساعت 0:34 قبل از ظهر  
 
چه میخواهی؟ نمیدانی

نمیخواهی که در مانی

بگیری یا ببخشایی

بخندی یا بخندانی

نه دل بندی نه برهانی

نه لب بندی نه بگشایی

اگر دنیا بدر کوبد

اگر شادی سپر جوید

نیستی را طلب هستی.

 

میان بودن ورفتن

بگرد خود هزاران بار

نه میمانی نه رفتن را

سنگی غوطه ور هستی.

 

در آسایش سخن راندن

برایت آرزویی شد

قبای ترک و تازی را

برایت جستجویی شد

نشستی سالیان سال

و خواندی هی تو قرآن را

ولی هنگام گفتن ها

دهانت جوی خونی شد

به میلت پر کشد گاهی

که مستی را برویانی

بجای فلسفی بودن

قلندر را بشورانی

درونت خالی و خلوت

نه رویایی نه پنداری

قلندر مرده در دوران

گذرها با چراغ اکنون

زنند چشمک برندت رو

بجای دشنه ها شلاق وجای

زخم پا شال وکمربندی به شلوار وکت و

دامن بزیر چادرک پنهان

به هنگامی که خوش هستی

نمیدانی که خود هستی

بپایان میرسد هر دم

گر از حالت خبر یابی

نمیدانی یکی پنهان

بجایت میکند شادی

تو خود ای فلسفی شاید

شوی آگاه از این بازی.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 0:46 قبل از ظهر