تبليغاتX
هوشنگان
 
در برم رو ییده گندم

در خیالم باغ گل

می شکوفد در سیاهی

لاله های راه سرخ.

دستهایم را بگیر

خون گرمم مال توست

داس را باید گرفت

باغ را باید ستود

روزهای ما

درون غنچه های کوچک است.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 10:46 بعد از ظهر  
 
سپرد صبح وصال و

شب خاموش وداع

شاد هستم که نشد باز

به ابری

دل غم بستهء ما

گر چه باران نوازش بزند یا نزند

خیس راه و نشد آنی

بشود خشگ ز آه دلمان.

هست اندر دل ما

نالهء دریا و کنار

آهمان بالش خواب

غم ما بستر آب

پر خروشیم

گهی مست و گهی عا قل

و گه صوفی و درویش وخمار

لحظهء نیست که آرام بگیرد غم ما

گاه مغرور شناییم وگهی خسته از آن

مانده بیدار

دو چشم و دل بشکستهء ما.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 2:35 قبل از ظهر  
 
بر سنگ شکسته میرسد نالهء رود

از عمر گذشته دارد آهی به گلو

پشت سرش از چشمهء کهسار رها

در پیش رود بسوی دریای خموش.

 

هیچش نه خبر از این گذر می آید

بازش نه به چشمه زین سفر میآید

در شیب شیار دشت غلطان غلطان

ره می سپرد به عادت از روی جنون.

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 1:51 قبل از ظهر  
 
در سینه جای هر کسی

دارم  نشان  از     آتشی

 

میسوزد آتش سینه ام

از  لا بلای   بی  کسی.

*             *              *   

 

دیده ام     بر  آب

افتادن لاله   را

 

چه بکارم به خاک

ز  بوی  رفته  را.

*          *          *

می رود با لاتر از گلدان خاک

گل به ناز

گاه میبندد لب و گاهی بمن

می زند لبخند باز.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 9 شهریور1386 و ساعت 5:50 بعد از ظهر  
 
بی خیالی تا کجا

می کشد زنجیر ما

در خیابان عابری

می فروشد خون ما.

 

در طبق بر شانه اش

می برد بازوی ما

وای بر هیزم فروش کوی ما

ریسمانش پنبه شد از پود ما.

 

گرم از همچشمی همسایه بود

سردی کانون ما

خام از ناخامی بیگانه بود

انقلاب کور ما.

 

بی خیالی تا کجا

با توام ای آشنا

هیچ میدانی چرا

رفته مهر از پیش ما.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در پنجشنبه 8 شهریور1386 و ساعت 1:46 قبل از ظهر  
 
توی شب صدا می شم

آب چشمه ها میشم

می زنم لپک لپک

به شکوفه ها میرم.

 

دستاما به شاخه ها

میگیرم تکان میدم

از درختای بلند

میپرم هوا میرم.

 

توی ابر آسمون

میرم اونجا گم میشم

می مونم تا باد بیاد

صدای غرش آسمان میشم.

 

وقتی بارونی میشه

وقتی خون تو کوچه ها جاری میشه

توی میدون کوچه ها خالی میشه

میشنوم از همه جا٬ زوزه های   عرب میاد.

 

دوره گردا میرسن

دیگه شب تموم میشه

تو صدای قیل و قال

روز دیگرون میشه.

 

میهنم آنطرف روز بلند

به کمر بسته سه رنگ

وسط رنگ سپیدش دوتا داس

بین آنها همیه ملت ماست.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 11:8 بعد از ظهر  
 
چای گرمم نیمه شد

زود خوردم لقمه ام

چشمها را روی هم

فکر کردم خفته ام.

 

باز شد با روشنی

پلکهای خسته ام

باز جایم مانده بود

رختخوا ب کهنه ام.

 

رخت پوشیدم بخود

با خیال در همم

باز میگفتم به خود

زنده من یا مرده ام.

 

آب بر رویم زدم

خیس کردم حوله ام

بسته میشد شیر آب

باز بود از پنجه ام.

 

زنده هستم این منم

رو به روی هیکلم

گوید این آیینه باز

زره ایی از میهنم.

 

یادگار کشورم

دست و پا و هم سرم

بوده این هم آشیان

آشنا با غربتم.

 

دوست دارم یاورم

زنده هستم این منم

هم پدر هم مادرم

دوست گاهی دشمنم.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 11:13 بعد از ظهر  
 

بیاد آرم  ٬ یاد مادرم را:

از دست تو رفت   

هر چه را  هست

تا بوده همان است

از دست تو دست دگران است.

 

ای رفتهء از دست

دسدت پی ناز است

روی سر من را

 هنگام نیاز است.

 

تا بوده رسیدی

پا خسته و  دیدی

لیوان من از آب

پر کرده دویدی.

 

آش منه تب  را

هر روز کشیدی

جان کنده مرا ٬ ناز

هر روز خریدی.

 

در سختی و شادی

پا پس نکشیدی

هنگام خطرها

هرگز  نرمیدی.

 

مادر پی نازت

دستم به نیازت

هنگام نیاز است

دستان تو ناز است.

 

دستت همهء ناز

افسوس بخواب است

هنگام نیاز است

دستم همه باز است.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 2:52 قبل از ظهر  
 
پا ییزم مثل بهاره

روی شاخه ها غباره

یه درخت اگر بفهمه

نه غمی داره نه شاده.

 

من چرا باید بنالم

یا بخندم یا بگریم

رنگ اون سبزه یا زرده

چه تفاوت به چه رنگه.

 

شاید اون شاده با زردی

یا که غمگینه تو سبزی

دیده هر سا ل که خزانه

پشت اون دیده بهاره.

 

بعد یک یا دو سه سالی

می دونه چه کاری داره

باید اون برای بر گا

از زمین غذا بیاره.

 

تو زمین پاش توی بنده

می مونن باش تا که گرمه

می خورن هرچی که برگا

مونده بر شاخه یه ٬رسمه.

 

خودشم یه روز می افته

مثه برگا خوشگ و زرده

این زمین باید بدونه؟

چی میخواد با درد و رنجش.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 4 شهریور1386 و ساعت 1:5 قبل از ظهر  
 
روز تولد خودم :

چی میخوام

تا بتونم شبت کنم

توی تاریکی ترا

ردت کنم.

ببرم

یواشکی تا دم در

مثه خوا بیدنم

عادتت کنم.

چی میخوام

سرت کنم

میروی از اومدن

کمت کنم.

روی شاخه ٬ برگاتا

بریزم بزیر پا

ترا پر پرت کنم.

بشینم نگات کنم

می ری هی صدات کنم

می خوام از شنیدنت

رو به آ سمان کنم.

 

نکند ابری و بارانی باشی

برف و بورانی باشی

مثه من ناشی باشی.

 

نکند ٬میگذاری

بر در خانه من

نکند منتظر دست منی.

 

مونده ام تو صد چرا

که چرا سر شده ایی

چرا غربت شده ایی

چه جوری سر شده ایی.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 2:54 قبل از ظهر  
 
چه دارم که پنهان کنم

دروغی بگویم و کتمان کنم

نمک پاش باشم بدست کسی

سر دیگ مردم دهن وا کنم.

 

خبرها دروغ است و بودش چنین

سخنها ریا بود وهست اینچنین

کسی گفته آیا زخود پیش از این

فرو بسته چشمی سخن بی دلیل.

 

منم کور هستم نمیبینمت

زبان گنگ هستم نمی خوانمت

نیازی ندارم که لب وا کنم

بخواهم خودم چون تو پنهان کنم.

 

زخود گو تو گر می توانی سخن

چو من کور باش وکر وبی خبر

یکی گوی و سر بسته از اندرون

مترس از خودت پرده بردار از آن.

 

چه می گوید آن بینوای خموش

نگو تا بگوید خودش بی شعور

تو یکریز تکرار بی هوده را

به تکرار گویی از این واز آن.

 

حسن گفته این و علی گفته آن

خر آن یکی مانده پایش به پل.

 

شلوغش کنی با صدای بلند

که رازی شوی از خودت بیش و کم

یه بادی به قب قب یه دستی به سر

فرو می دهی مانده آب دهن

فرو می روی همرهش در بدن

تو هر مجلسی سنگ پا می شوی

تو باد هوا مثل کا می شوی

گهی مرد مردانه با ریش و پشم

تراشی سه تیقه گه آدم شوی

به ذهنت سپاری عناوین و شعر

زنی بر سر و سینه گاهی به مهر

مسلمان شوی گاه کافر شوی

به هر دین و آیین زور آن شوی

که هستی تو پیش خودت آن شوی

یکی بی خبر مانده از خود شوی.

 

کجایی٬ که هستی بگو بی نوا

بگو با که من می شوم همصدا

تو گر همنوا بوده با من بگو

که باید بود در میان بین ما.

 

دهی مهلتی زیپ انبان کشی

ببندی دهان یا که دندان کشی.

 

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در پنجشنبه 1 شهریور1386 و ساعت 5:14 بعد از ظهر