تبليغاتX
هوشنگان
نوشته های هوشنگ کیوانی هفشجانی
به یاد روانشاد دکتر شاپور  بختیار

بر یزید ٬

بر یزید٬

از سر و رویم بپیچید

طنابی سفت بر دستم ببندید

به زندانم کنید و زنده در گور

مچم را بشکنید و پای زنجیر

مانی٬ مزدکی٬ زرتشتیم گویید

شلاقم زنید و زندقی گویید

زندی٬ بابکی

لطفعلیم گویید.

هستم هر چه را گویید من هستم

بر دوشم قبای هفت هزاران ساله

سر مستم

در هر تار و پودینشن نشان

از پشت سر ٬هستم

از نز دیکهء دوران خونینم

از مشروطه

از آن قهرمان بختیاری سرور سالار ٬ سردار اسعد دوران

از آن ارمنی یپرم٬ سپهسالار

از ستار وباقر خان

از ملی گرایان

از مصدقها ٬ فروهرها

از شا پور:

مردی را که یکرنگی برای مردمش می خواست

می گوید ٬ .....خبر دارد

از هر چشمه هر دستی

از هر کوزه هر نقشی

بر اندام سر گردان من آید

اصلی بیش از اینم نیست

بیش از این روا باشد

بر اصلی که من دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

از بقلم کی رد شد

کی بوده اون براهه

تو تاریکی شنیدم

خش خش پا ز یاده.

 

هر شبه اون گذ شته

گذاشته بی جوابه

می دونه اون همیشه

که من می گم محاله.

 

نمی دونم می فهمه

یا گوش این و آنه

داد کشیدم تو یک شب

یه شب شدم مچاله.

 

می خوام یه شب ببینم

که شب چرا سیاهه

ستاره های میهن

چرا در آسمانه.

 

چرا یکی نشسته

اون دگری تو خوابه

یکی دلش گرفته

یکی سرش براهه.

 

یکی میاد از ایران

دنبال کار و باره

یکی تو فکره شاید

فردا نیاد دو باره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

دستای من دیگه نازک نمیشن

هر چی بیکار بمونن شل نمیشن

هنوزم وقتی که سازی ببینم

می پرن بالا و ساکت نمیشن.

 

هنوزم میخونم از جداییها

ز یر لب زمزمه ای جای شما

میگم ای خدا خدا

چیه فرق بین ما.

 

منم ٬ هیچکس نمی خواد مثل شما

شمادوتایی و توی میهنیت

منم آواره تو این غریبه ها

چیه فرق بین ما.

 

کی بیاد بجای ما

ما شدن تو دست ماست

توی جیب موندن دستا بی صداست

دست من ما ل شماست.

 

اگه در هم بشه دستا پر صداست

دنیا را تکون میده حرف شما س

وقتی از تو یک دهن بیاد بیرون

میره تا اونور هفتا آسمون.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

آسوده لب گرفتن

در کنج ره گرفتن

پا روی پا و دل را

از همدگر گرفتن.

 

من دیده سوی میهن

اخبار شب گرفتم

صد ضربه بود جرمش

دستی بسر گرفتم.

 

گویی که دولت ما

کارش یکی دو باب است

یک آنکه در کمین است

آن دیگری شکار است.

 

گفتی اگر که هستی

یعنی که من شکارم

در بند یا اسیرم

یا در ره فرارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 3:17 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

تو خواب ستاره ها را

منم شمرده بودم

تو شادی های کوچک

منم یه بچه بودم.

 

آفتاب من همیشه

مثل یه شاخه گل بود

تو کوچه های خاکی

دست منم تو گل بود.

 

گنبک روی گنبه

جیزهای روی گونه

نونهای تازه تازه

تو دستامون چه پر بود.

 

رو پشت بام دهل میشد

خنده به هر کی خل میشد

حرفای ساده شعر ما

به هم دیگه گفته میشد.

 

میگفتیم ما بزرگیم

از دل شیر آوردیم

نون و پنیر را خور دیم

بازیها را ما بردیم.

 

شهر من هفشجون بود

لنگه اصفهون بود

قصهء اون یه دنیا

پنهونه در زمین بود.

 

هر جا بودم تو قلبم

پر بوده مهر خونه

تو هفشجون میخوندم

گلهای ختمی پونه.

 

حرف مرا میفهمید

چشمه و کوه و بیشه

رودخونه آشنا بود

آبی بود اون همیشه.

 

مردم اون بسازن

پر از بازار کارن

جو شکارای فراوان

دارای امتیازان.

 

سینهء اون جهانبین

بالا سرش یه مشته

تو آسمان گرفته

پرچم شیر خفته.

 

می خوام یه روز ببینم

برم رو کوه بشینم

از روی اون به دنیا

بگم چها کشیدم.

 

داد بزنم به ابرا

پا بزنم به سنگا

راهی بشم تو مردم

بگم منم اسیرم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

هر چه میخواهد شود بر من شود

آب از سر رفته گو سرتر شود

چشمهایم بسته٬  تارکتر شود

آتشم را گو  که خا کستر شود.

 

آنچه کردی با من ای پیر خموش

کن٬ که مر گم با تو آسانتر شود

طا غیم من٬ عاصیم بی آرزو

گو بکش تا بار من کمتر شود.

 

دستهایم خالی وبی سنگرم

در بیابانهایتان بی یاورم

گوش گیرم ناله هایم را به شب

نا له را نالان کنم از خواندنم.

 

دست من پر میشود خاک وطن

همدمم این نای ویارم این قلم

بوی دستم میدهد بوی پدر

شاد میگردم ز بوی رهبرم.

 

مینویسم باز با خون وطن

گرمتر از آنچه دارم در رگم

خا ک بوس درگه فردوسیم

هر کجا هستم همان ایرانیم.

 

یاد از اندیشه های مر دمم

پند از پندار نیک زرتشم

یاد از کردار و از گفتار نیک

شاد از آن عدل و داد کورشم.

 

راستی بود و محبت وصف ما

دوستی ها می شدن پیوست ما

از دروغ و قرض کردن بر حذر

خا رجیها داده این نسبت به ما.

 

بعد از آن را چه گفتن شرم باد

بر تمام زور گویان ننگ ،آم

راست می گویند ما در بر زخیم

پشتمان بشکسته در پیچ وخمیم.

 

روز را پندار شب ٬شب را به روز

اسب می تازیم به میدان دروغ

جز ریا ودزدی وبیچارگی

هیچ بر جایش و ما در زیر یوغ.

 

آه٬ شاید بهتر این باشد ّ دروغ ُ

آنچه بر جا مانده گو یندش نبوغ

زنده باید بود راستی یا دروغ

آنکه بودش راستگو کردن به گور.

 

می نویسم من به یاد مادرم

اشک می ریزد بروی دفترم

رفت از دستم به چشمی انتظار

گشته چشمش خاکهای میهنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

یکی از اون آدمایی

که شکستن کمرش

و سوزوندن همهء بال وپرش

وزدن توی سرش

یکی از اون آدما

که زمینش زده بود  برادرش

پدرش یا مادرش

یا که اون هموطنش

یکی از اونها یی که

بالای دارش کشیدن

و نپرسیده ببخشن گنهش٬

یکی از اون آدما

توی هر کوچه میون آدما

همه جا مثل منه

نیمه ایی در به دره

توی هر شهری رها

حرفش از یک دهنه٬

 

اگه یک روزی بخوام ببینمش

بین ما دستای سرد غربته

دستایی که بسته از هر طرفه٬

بین ما درهء گود حسرته

که سکوتش پره از محبته.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

آدما رفته٬ و رفتن

پیر شدن یا که شکستن

می خام هر جایی که هستن

بدونن که زنده هستم.

 

یاد هر کدوم می افتم

می بینم رفته ز دستم

جایشون نه حتا نامی

نه یه آشنا به چشمم.

 

قلب من ساده و صافه

آدماش گلهای خاکه

آسمون بجای مردم

توی اون یه گوشه خوابه.

 

شبا من ستاره ها را

میکشم پا یین تو خونه

هر کدوم ازم می پرسه

حال آسمون چطوره.

 

میگم ٬ هی  خوبه خماره

حال اون یه کم خرابه

روز یکشنبه تو غربت

مثه جمعه هاش سرابه

 

تو گلوش دوده غباره

رو لباش حرف بهاره

روی گونه های خیسش

اشگایی در انتظاره.

 

دل اون گرفته تنگه

آدماش رنگ و وارنگه

میگه آبی مونده اما

همه با زور سورنگه.

 

دریاشم تو چنگه باده

موجا بین راش هلاکه

ماهیای مونده بر جا

زنده اما نیمه جانه.  

 

چی بگم از دل تنگش 

ناله٬ نالانه ز دردش

آدما شش روز هفته

سر کار میرن به جنگش . 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

کی مرا نجات میده

کی میان آب میره

همه بسته پای خود

کی به من طناب میده.

 

دستاما نجنبونم

تو هوا نچرخونم

بهتره تو آب باشم

با خودم کنار بیام.

 

می تونم شنا کنم

خودما رها کنم

آب شور بهم میگه

که باید چکار کنم.

 

یه نفر تو میدونه

میدونم که میدونه

لب اگر تکون میده

نه برای درمونه.

 

گریه هم نمی کنه

می بینم ٬که می بینه

روی گونه های اون

نم نمای بارونه.

 

میدونم که میگذره

از سرا پای خودش

زخم روی بدنش

می شه آخرین درش.

 

پشت اون رها می شه

درداشم دوا می شه

میدونم که میدونه

اونجا قهرمان می شه.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  | 

بر خرابهء چشمم

پیر کوچه میگردد

زیر لب چه می گوید

او چه دیده می چیند.

 

از سپیدی مویش

او همیشه نالان بود

در جوانیش میگفت

نامش آسیابان بود.

 

آرزویش آسایش

دانه های گندم شد

آنقدر تقلا کرد

تا اسیر مردم شد.

 

یک روز نمی چرخید

آسیابش آجر شد

سنگ او نمی غلطید

نرمتر زگندم شد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی  |