تبليغاتX
هوشنگان
 
درد پنهانم ز شادی سر کشد

دستهایم را به سوی در کشد

آفتاب آید به چشمم روشنی

دیده سوی میهنم زورق کشد.

 

دانم این را میرسد روزی ز راه

روزهای رفته را منت کشد

بار سنگینم فرو از شانه ها

جور آن را قامت هجرت کشد.

 

واگذارم خاطری در پشت سر

تا که غم از سینه هاتان در کشد

بی وطن گشتی اگر در این جهان

هم ترا از جان و هم دلبر کشد.

 

کی تواند روشنی بی آفتاب

رو متاب از ریشه در توفان وباد

سرخ اگر بر روی سیلی میزنی

به٬غروب دیده بر پای شغاد.

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 31 تیر1386 و ساعت 1:34 قبل از ظهر  
 
بر هیچ دو دستی

نتوان دید ٬

آید به چه کارش.

از هیچ دو چشمی

نتوان گفت٬

افتاده براهش.

 

من از تو چه پرسم

تیقی به میان است

در کوچهء مردم

اندیشه محال است.

 

گر باشدش

آن نقل و نبات است

چای قلمی

سردی فنجان ویکی

رفته ز حال است.

 

بد بختی مردم

دو سه کم نیست

بیش از دو سه هم بیشترک نیست

آزاد بیا یند وبمیراند

ذلت نپذ یرند.

 

من از تو چه پرسم که به ذلت

آزاد نگویی که اسیرم

بر هیچ دو دستی نتوان دید

دستور که را امر پذیراند. 

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 29 تیر1386 و ساعت 2:41 قبل از ظهر  
 
وقتی پرستش میکنی

بتخانه می ماند بجا

پیوسته آب چشمه را

باید خرید از کوزه ها

هر جرعه را باید چشید

آرام و رام وسر به زیر

بر پای کفش کهنه را

هر لحظه می باید کشید.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 29 تیر1386 و ساعت 2:4 قبل از ظهر  
 
 

 

چشمه گری در سفری 

میگذری مثل منی

ره تو به هفشجان بری

من به کلاف در همی.

 

تو رفته ای روانه ایی

بسوی هر جوا نه ایی

نبوده ام به دانه ایی

شکوفه در کجا دهم.

 

جها ن من چه داده ایی

چه بر سرم نها ده ایی

کسی نمانده با کسی

که رو به سوی او کنم.

 

من آمدم تو رفته ایی

به کامها نشسته ایی

نبوده کام تشنه ام

که آب جستجو کنم.

 

بیاد من تو داده ایی

نبوده حرف سا ده ایی

بگوشم آن نصیحتی

که ترک هر صبو  کنم.

 

گر چه ز من جدا روی

بدشت آشنا روی

سر خوشم از رها ییت

چو تشنه جستجو کنی .

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 4:26 قبل از ظهر  
 
در عبادت کشیده شد

استخان من بدرد

چه گناهی زآنسان

که بچه بوده ام.

با تقدسی کشیده شد بدست

یا که آب پاکی ریخته شد برو

چه گناهی کرده بوده ام

که به چشم اسفندیاریم

مسجدوکلیسای بسته بوده ام.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 3:59 قبل از ظهر  
 
سر بسته رود ماه

از کوچه وبازار

افتاده به  هر راه

رو کرده به دیوار.

 

آرام رود تا به سر بام

بر پله کشد پا

بر تارمه لبها

بوسد همه گلها.

 

شبهای پر از مهر

شبهای پر از ماه

خوا هم بزنم دست

بر حلقهء در گاه.

 

خواهم بشود برد

آهسته به همراه

خواهم بشود باز

گلها ی سر راه.

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 3:36 قبل از ظهر  
 
موج نه از دم زدنش خسته بود

باد نه از بارش باران به هوش

ماسه همان ماسه همان قصه بود

باز شنیدام که به من داده گوش.

 

آنهمه سا حل به منش تکیه داد

چشم به دریا دل آشفته داد

گفتم از آن همهمه گشتم جدا

یاد کنم هر چه مرا چاره شد.

 

پیش تو من سا حل گم گشته ام

پای به رویت به تو دل بسته ام

پای مزن بر سر هر گفته ام

می شکند موج تو نا کفته ام.

 

ماسه نبودم که بوم گوش تو

آب نبودم که در آغوش تو

این دو شریکند در اندوه تو

داده دو سر تکیه به زانوی تو.

 

 

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 24 تیر1386 و ساعت 3:19 قبل از ظهر  
 
آب از چشمه فرو

باغ را در زد و رفت

از بنا گوش درخت

غنچه ها سر زد و رفت.

 

بر طناب سر دار

گردنی بسته و باز

یک نفر

لب زد و رفت.

 

هر کسی آمد و رفت

بر سر ما زد و رفت

دست بر سینه و ما

نشدیم دست به دست.

 

 

  

|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 22 تیر1386 و ساعت 12:47 بعد از ظهر