تبليغاتX
هوشنگان
نوشته های هوشنگ کیوانی هفشجانی . برای دیدن عکس به http://houshangan.blogspot.com/ سر بزنید

از در و دیوار  چاهستانتان

میپرد خفاش  غارستانتان

پیش از آن کو لاشتان بر دارتان

میشوید آویز از کردارتان

بوده ام مشکوک اندر کارتان

دیده ام وارانهء گفتارتان

خرس دانا بوده پیش پایتان

ننگ دارد کوه از پرتابتان

شرم دارد خاک از پنهانتان

بیم دارد آب از گندابتان

بوی بد می آید از پندارتان

خون مردم میچکد از بامتان

خورده ام شلاق استبدادتان

میدهم دشنام بر اربابتان

تف به ریش و پیشهء ناپاکتان

پشت باید کرد بر اسلامتان

باز شد آن بسته مشتَ نازتان

تخته خواهد شد دَر  دکانتان 

بر ملا تا میشود قرآنتان

مرگ باید گفت بر الله تان.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:5 قبل از ظهر | لینک  | 

w.jpg

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:52 بعد از ظهر | لینک  | 

در برم رو ییده گندم

در خیالم باغ گل

می شکوفد در سیاهی

لاله های راه سرخ.

دستهایم را بگیر

خون گرمم مال توست

داس را باید گرفت

باغ را باید ستود

روزهای ما

درون غنچه های کوچک است
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 12:2 بعد از ظهر | لینک  | 

روز آمد و رفت و ماه و سالی

گردیده بگرد خود جهانی

در چله و هنگام بهاری

سبز است درخت زندگانی

بر پای زمینیش تنومند

صد ریشه تنیده در صحاری

بالای سرَش دو مرغ عاشق

آیند برای تخم   گذاری

من منتظرم تو هم بیایی

بر کاج نشسته خوش کلاغی

بالی نه پری نه در تکانی

آورده نه میبرد پیامی

یک بار همین کلاغ میگفت

شاکی شده از دست قناری

میگشت پی وکیل قابل

منقار گشود پیش قاضی

امن است سرای پادشاهی

در شهر بود هر آنچه خواهی

بی کوه بزن به قاف و لافی

با چشمه بگو سخن ز پاکی

سیمرغ نبود هر چه دیدم

بسیار شنیدم از اهالی

رستم نشنیده ام بگویند

سهراب بُود در این حوالی

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:53 بعد از ظهر | لینک  | 

از هر چه سر نبسته سیرم

بین همه سر بسته اسیرم

ترانه های ناخوانده

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:38 قبل از ظهر | لینک  | 

هر که میبیند به خاری بنگرد

بر خودش با چشم زاری بنگرد

ننگ نیست آیا برای نان شب

دخت ایرانی به  تازی  بنگرد.

برای اطلات بیشتر کلیک کنید

حراج دختران ایران؛ وقتی همه خوابیم

 

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 7:12 بعد از ظهر | لینک  | 

دادستان محترم دادگاه کیفری بین المللی لاهه

از آنجا که بر اساس قانون اساسی رژیم اسلامی حاکم بر ایران، علی خامنه ای رهبر این رژیم به عنوان "ولایت مطلقه فقیه" اختیارات نامحدود دارد و احکام او لازم الاجراست، هیچ نیرویی توان مقابله با خواست او را در این کشور ندارد. بر این پایه، علی خامنه ای به عنوان یک رهبر خودکامه، بی اعتنا به جان و مال و ناموس مردم ایران، دیوانه وار بر این کشور فرمان می راند و به یاری ایادی سرکوبگر خود روز به روز بر شمار شکنجه دیدگان و کشته شدگان این سرزمین می افزاید. او دیکتاتوری است که با سیاست های نادرست و سرکوب هر صدای مخالف خود، کشور ما را در آستانه ویرانی کامل قرار داده است.

این خفقان و سرکوب های وحشیانه موجب شده که فریاد گروههای معترض اعم از کارگران، معلمان، دانشجویان، نویسندگان و وبلاگ نویسان راه به جایی نبرد و هر روز بر شمار شکنجه شدگان و اعدامیان در زندان ها که تنها به دلیل اختلاف عقیده و مخالفت با مشی و عملکرد مسئولان این رژیم بازداشت شده و در زندان به سر می برند، افزوده گردد.

از این رو ما امضا کنندگان زیر، با توجه به حکمی که آن دادگاه محترم در باره "عمر البشیر" رهبر جنایتکار سودان صادر کرده است، خواهان رسیدگی به جنایات علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی و صدور حکم مقتضی برای وی هستیم.

Sincerely,

The Undersigned

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 6:3 بعد از ظهر | لینک  | 

من هم غروب میکنم

در شب که میروم

با چند ستاره

گفتگو میکنم

در میان ستارگان

ترا جستجو میکنم

گاه که میبینمت، هنوز

اندکی سکوت میکنم

سالهاست که بی تو

خاک را زیر و رو میکنم

یافتَمی نشد: عاشق

جسته ها را مرور میکنم

امسال هم بجای تو

شمعهای افروخته را فوت میکنم

روبروی کاج پیر

به صدای پرندگان گوش میکنم

آنها میپرند و من

پرواز را فراموش میکنم

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 4:46 بعد از ظهر | لینک  | 

دست دشمن به شکار من و تست

بده دستی که روای من و تست

نشکند  تَرکه اگر دسته  شود

گر شکستیم  به پای من و  تست

*                *                *

پا بر این دنیا زدن بس مشکل است

در زدن  بودم  یکی پایم گرفت

آن دگر در گل فرو جانم گرفت

دست دنیا بود  دنیایم   گرفت

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 7:1 بعد از ظهر | لینک  | 

شلوار پاچه هفدی

پیرهن زرد چینی

پوتینهای قدیمی

رفیقای صمیمی

مُد بازی بینمون بود

چشما تا نوک بینی

هی،چی بگم جوُنی

نیستی منا ببینی

نمیدونی کی هستم

برات میگم بدونی

یه آدم پیاده

میگذره هر که دیدی

گم شده گاهی وقتا

افتاده رو زمینی

راشا میون گرفتن

بودی خودت که دیدی

یادته هفشجون بود

تقی زدن به توقی

خمینی را اوردن

جارش زدن تو بوغی

تو یکه خورده بودی

خودتا به من سپردی

میخواستمت بجنگی

نشستی  قصه خوندی

جوُن بودی یادت نیست

چریک شدی فدایی

گفتی فدا نگردی

پیکارا پیشه کردی

هیچ کدومش نموندی

بودی همون که بودی

دوری زدیم تو دنیا

پیش منم نموندی

خیلی چیزا عوض شد

کش اومده غریبی

توی دلم نشسته

حسرت های یتیمی

زود خودما شناختم

یعنی تا نوک بینی

بر سبب تصادف

خورده رهم به پیری

دوستامونا  گرفتن

بردنشون اسیری

چن تایی زنده موندن

نیستی بازم ببینی

یکیشا دیدم امروز

رد میشد از مسیری

اون که تو دیده بودی

مونده ازش نسیمی

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:17 قبل از ظهر | لینک  | 

شانه هایم پُل دستان من است

و سرم رهگذری که از آن میگذرد

پُل دستان من از روی دو پا میگذرد

زیر پایم  ز خیابان  شما میگذرد

از خیابان شما گشت سپا میگذرد

نان روزانه اش از دخل شما میگذرد

دشمن شیر زن و مرد ره است

دوست، از پیش شما   میگذرد

هر که سیر است در این لشگر غیب

از خزر  بی سر  و سا میگذرد   

وقت آن است که آسان گذرد

هر که از پیش شما میگذرد

پاچه اش گیر به جایی  نکند

اگر از پیش خدا میگذرد

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:30 قبل از ظهر | لینک  | 

گویش هفشجانی (هوشنگانی)

کَی زِ مَستُون بیده تا

هیمه تو تندیرُم بوُه

کَی توستون بیده تا

میوه تو خورجینُوم بوُه

بیست و پنج سال تمومه

مو چِشُوم رَگ نیزَنه

سیل فاییز ایکُنوم تا

یه چی دسگیرُم بوُه

ا ای برگا که ایریزن نیگُوم

مو نیخام برگی تو فاییزُم بوُه

ا درخدا که ایخشگن نیگوُم

نیخواهوم سوُخدَنه دسگیرُم بوُه

ایخام هر جایی که هِسدُم بیبینوُم

یه رانَم شادی تو پیسینوُم بوُه

او زَمونی که چِشام رفَدِنه خوُ

ایخواهوم سازی جا فات خونوم بوُه

نیدُنوم که بشنٍوُم یا نشنِوُم

ا شِنیدَن ایخواهوم گوشوم بوُه

او زَمونی که آ بهمن ایخونه

ایخواهوم مضراب و سنتورَم بوُه

یه جایی که دیَر بوُه ا  ملا ها

برا آدم دیدن آلمونوم  بوُه

دیفارا نالَنه نالون  نَکنن

ایخواهوم  ناله ها درمونوم بوُه

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:47 قبل از ظهر | لینک  | 

امید میر صیافی وبلاگ نویس، در زندان اوین درگذشت

۱۳۸۷/۱۲/۲۸

امید رضا میر صیافی وبلاگ نویس ایرانی که از بهمن ماه در زندان به سر می برد، روز چهارشنبه در زندان اوین درگذشت. این وبلاگ نویس ۲۸ ساله، برای سپری کردن دو سال و نیم حبس خود به اتهام تبلیغ علیه نظام، توهین به آیت الله خمینی و خامنه ای ، در زندان اوین به سر می بُرد.

به خانواده دوستان و همه آزادی خواهان تسلیت میگویم

تو کنده ایی ز جا و مانده بر کنی

سراز تن با شمشیر دو دم زنی

لشگر کشیده ایی به شهر و ده

تا چهار شنبه سوری را به هم زنی

میر صیاف را به بند کشیدی و کشتی

 تخاص او را بدان که پس دهی

پای بر پله های تر قه ات بالا

ناخن کشیده ایی و چشم از بشر کنی 

سی سال خورده ایی کیک زرد

سپیده اش را به موی سر زنی

بدست مخالف بلند گوی محال

چشمک از ماهواره به دلال زر زنی

بر سرت اگر زنم با دو دست

خطا بود اشکی تو پس دهی

در ماشین هشت سیلندر و شیک

بنزین سوپر از سهم من زنی

دودش را تو مفت و رایگان

به طفل شیر خوار بی گنه دهی

پول نفت مردم پا برهنه را

به چکمه پوشان عرب دهی

ماهیان و دولفین مرده را

دراز کرده داروی مرحمت دهی

هشت سال جنگهای بی ثمر

تو نوید کشتار مستمر دهی

برو بفکر همان حوض کوثر باش

روزی چاه نفت و گاز را زدست دهی

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:29 قبل از ظهر | لینک  | 

                                  نوروزتان

 شاد                                                                  بوه    

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:23 بعد از ظهر | لینک  | 

آفتابت را ز من پنهان مکن

نور میخواهم دلم نالان مکن

خواب را از من گرفتی کم نبود

چشمهایم را دگر بر یان مکن

خاطراتم را نمیشویم  دگر

کوله بارم کهنه آنرا تر مکن

خون های قرمز خشکیده را

باز هم بر دفترم جوهر مکن

خوب میدانم نمیروید گلی

در نیستانم تو فکر غم مکن

از دهان بسته ام فهمیده ام

میهنم را بیش از این قسمت مکن

آسمان، سیمرغ ای مام زمان

بر یکی خوبی و دیگر بد مکن

ظهر تابستان گرمم را مگیر

غربتم را سرد بی همدم مکن.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:27 بعد از ظهر | لینک  | 

گویش هفشجانی(هوشنگانی)

پرسیدُم هی گفَتنُم آدرس فرنگه

اینُجونُم دیر و وَرُم خاکه یه رنگه

نیتُونُم جُم بُخورُم دنده به دنده

چوجیا جار ایزَنن اُفتو  بلنده

تا ایام چش وا کنم بینُم هلنده

افُتوش خیسه میاش هنی رو بنده

ایر و لایه باد ایا  بارون    بباره

آسمون کُپ هشته دٍریا تاسه داره

ای بهاری که ایا خیلی بزرگه

گون انارش یه منه دونش دُرشده

کش ایا قد برنج یه بند انگشت

لوبیا بار ایکنه هر کی  دلیره

گون شریک زندگی دنیای پیره

هر چی داده آخرش واپس ایگیره

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:57 بعد از ظهر | لینک  | 

بر خود کمی شک میکنم

رو یی بر آتش  میکنم

یک بار دیگر بوته ایی

منهای بودن میکنم

میسوزد آسان آتشی

دودی از آن سر میکشد

از شعله های سرکشش

تاریک و روشن میشود

پرسم چرا شب میشود

هر روز روشن میشود

پشت سرم می آید و

تا کوچه همره میشود

دنیای من میماند و

گویا، که بی من میشود

کوچیک و کوچکتر شبی

تا انتها  شب میشود

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:42 قبل از ظهر | لینک  | 

 پيشگوئي هائي که درست درآمد
kayhan1.jpg
bakhtiar.jpg
زنده ياد بختيار، اين روزهاي تلخ و سياه را پيش بيني کرد و تا پاي جان، و تا بريده شدن سرش، ايستاد و ديگران .......ادمه مطلب

http://www.asgharagha.com/

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:59 بعد از ظهر | لینک  | 

فرا رسیدن فاجعه۲۲بهمن را به همگان تسلیت میگویم

بگذارید گذشته ام پیر شود

در من بمیردو سر به نیست شود

بسر رسیده جوانیم، هاشا

بگذارید موی سرم سپید شود

بندتان را پاره کرده ام

پیش از آنکه دیر شود

خوب شد از قافله ها مانده ام

نوش جانتان زهر و کین شود

خوش نه ،به ازین  شود

اگر حرف از مّلانصردین شود

به فرنگ آمده با گوش دراز

باز گردی بر سرت شاخ تیز شود

زادگان غم  ، راهیان زور

گاوی اگر، بر گردنت یوغ شود

به نو، نوا رسیده،مال داریت

پر از خشت دروغ شود

هر لقمه نانی که میخوری،خامی

پخته زبانت بر تنور شود

برای چه آمدی بر گو

کور اگر نیستی روز شود

بر بلندای اندیشه، نور

کی همنشین خفاش پستو شود

وطن در حسابهای جاریت

دریا برای تو گور شود

بدار میکشند و  همچو پار

لاش شما هم بر دار بلوغ شود.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:11 قبل از ظهر | لینک  | 

راز  موهای سپیدم   پردهء  نقال    نیست

پشت آن افسرده شاهی در بلاد شام نیست

یا رضای پهلوی شهزاده ایی خوشنام نیست

هیچکس گویی بجز من از خودم آگاه نیست

پشت این موی سپیدم دشتها خوابیده اند

آفتاب و  ماه  بر  تاریکه ام   تابیده اند

من یکی از مردمان  سادهء   آواره ام

شایدم روزی به زندان شما افتاده ام

من هنوزم در همانجا بر سر جا مانده ام

در همانجا من هنوزم بر سر یک گفته ام

تاج شاهی تا نگردد باز من   درمانده ام

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 9:19 بعد از ظهر | لینک  | 

در سایت زیر با ایکُن آشنا شوید هر سه بخش بشکل پیوسته انجام میشود

کلیک کنید.

 

http://kaivani.multiply.com

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 11:6 بعد از ظهر | لینک  | 

تمرینات تای چی و چی کُن را در سایت زیر ببینید.

 

http://kaivani.multiply.com

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:25 بعد از ظهر | لینک  | 

نرسیدیم وبگشتیم نبود

باز گردیم و نخواهیم رسید

نبود آنچه  نخواهیم رسید

راه ما را را نرسد آن که رسید

*                *            *

نشنیدیم و شنیدیم نبود

حرف خوب و بد و آنی که نبود

نکشیدیم و کشیدیم  نبود

بار این و آن و  مایی که نبود

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 10:49 بعد از ظهر | لینک  | 

ناشنیده هایی از سخنرانیهای شاهنشاه آریامهر را در این لینک بشنوید   

http://kaivani.multiply.com

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 3:7 بعد از ظهر | لینک  | 

خدایا بند دستم را تو وا کن

از این زندان مرا یک دم رها کن

تو ظالم بوده و دانم که زشتی

به زشتی گوشهء چشمی به ما کن

تو از آزادی من  در  هراسی

زشور و شادیم دل میخراشی

بزرگت کرده جهل و ترس مردم

نگهدار تو بود هر آنکه را گم

بدنبال تو آن خوشباورانند

ریا کاران و زاهد پیشگانند

شریکت گشته در خونخواری خلق

زنند شمشیر عدلت را به هر فرق

زمین خونین و گلگون گشته صحرا

سراسر آسمان میگرید هر جا

ز بمباران و تیر  و ترکشانها

شکسته سازها خاموشه دنیا

صدای زجه آهنگ دل ماست

گریز از درد راه ممکن ماست

علاج ما نشد بر در   زدنها

در و دیوار بود اندیشهء ما

درا بنمای رخسار کر یهت

بکُش تا میتوانی هر چه بیشت

قفس دنیا و من در بند  هیچم

به میدان آ که من سر باز خو یشم

تاریخ نگارش : دوهزار و بند

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:22 قبل از ظهر | لینک  | 

کدهای گنجور
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:1 قبل از ظهر | لینک  | 

بلوک با عرض ثابت ۲۵۰ پیکسل بدون نمایش عنوان
نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:36 قبل از ظهر | لینک  | 

شماره ۱۳۲

 
سنایی
 

دی بدان رسته‌ی صرافان من بر در تیم

پسری دیدم تابنده‌تر از در یتیم

زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه

بی‌نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم

با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان

کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم

رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار

کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم

گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست

گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم

گفتم: ای جان پدر آیی مهمان پدر؟

گفت: چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم

هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز

خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم

دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد

او چنان میر و منش راست بمانند ندیم

چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران

کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم

گفتم او را که: سه بوسه دهی ای جان پدر

گفت: خواهی شش بگشای در کیسه‌ی سیم

ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست

کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم

بند شلوارش بگشاده نگه کردم من

جفته‌ای دیدم آراسته با هر چه نعیم

سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان

تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم

شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر

و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم

گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید

کرده آن نقره‌ی سیمینش به الماس دو نیم

پاره‌ای بردم از این روغن ابلیس به کار

الف خویش نهان کردم در حلقه‌ی میم

او به زیر من چون کبک که در چنگل باز

من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامه‌ی دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ری‏را

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

برچسبها

با برچسب زدن شعرها می‏توانید موضوع آنها (عاشقانه، عرفانی، مدیحه، مرثیه و ...) یا ویژگیهای متمایز آنها (دوزبانه، دوقافیه، دو وزنی و ...) را برای خودتان و سایر علاقمندان مشخص کنید و به مرور به طبقه‏بندی بهتر اشعار کمک کنید. برای نمونه برچسبهای این شعر را ببینید.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 0:41 قبل از ظهر | لینک  | 

سروده ایی از کتاب شعر :بازیگر بی نقش

آمستردام  بسال           ۱۹۹۵

به یاد روانشادان آقای ایرج کیوانی هفشجانی پرویز خدابخشی هفشجانی  آیت الله شیرانی هفشجانی و برادرش منصور شیرانی هفشجانی آقای سعید فروزنده هفشجانی  که تنها به جرم هواداری از سازمان مجاهدین  در سال ۶۷  تیر باران شدند.  یادهمه رهروان راه آزادی گرامی باد

شقایقها دگر بر پشته های جوی

پای روشن خورشید

در آن بیشه های دور

بر جایی نمیرویند.

 

آبی میرود اما

آش پشت پای ایرج و پرویز...........

یاران به خون غلتیده را بر چاله های سرد

در این ساهیان باد و بوران خوردهء اندوه

در دیگی نمیجوشند.

پیغامی نمیگویند

آبی میرود اما

در چشمان سرو بیشه های دور

شیر ما نمی غرد

فریادی نمی آید.

برگی میوزد بی شک

اندر باغ و کوهستان

اما:غنچه های بسته و نا ممکن از سرما

روی شاخه های منتظر در گرمی فردا

آیت را  نمی یابند.

 

آنها رفته اند، زنها

ای مردان ، پیران ،ای جوانان

مثل من یا تو

دیگر بر نمیگردند

دیگر بر سریر دشت

سربازی نمی افتد

خط فاصل لبهای خشک کودکان بسته است

هرگز خاک از دیوار ، شلیکی به مغز صبح

در خورشید دیروزش نمیپاشد.

تمام روز و شب مرگ است

این جویی که از اوقات

در آیینهء بی انتهای رفتن و ماندن

شولای نگاه آبی دریاست

شبتابش نمیتابد

آبی میرود اما

از انبوه خاک ما

اندوهش نمیشوید

آن شویندگان  رفتند.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 9:57 بعد از ظهر | لینک  | 

حیلت نماند و ریا رهی  بشب   نبرد

پنهان چه مانده درآستینت ای فریب خرُد

تو با هزار چهره در نقاب دوست

خنجر زدی به قلب انسان و او نمرد

کاشتی نهال اختلاف و  نفاق

این حربه در تفرقه  کارگر نشد

با علم و صنعت کشور گشا شدی ولی

بر خرابه ها میوهء درخت فهم مستمر نشد

از جهالتت زمین و آب و هوا

آلوده به سم و طبیعت به فرمانت دگر نشد

نوزاد زمین را در بارگاه  علم

اهلی نمودی و مادر خورشید پدر نشد

با فریب علاجت ای خبیث  پیر

هیچ دردی  ز مریضان درگهت دوا نشد

زهرها به شیشه کردی و نسخه ها

از یک نوع و هزار کاغذت  قلم نشد

عاشقان را به بند کشیدی و زندانت

خالی از عاشق دور از وطن نشد.

نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در ساعت 2:43 بعد از ظهر | لینک  |