
|
ای باد بیا پنبهء گوشم در کن
سیلاب آمد دو چشم من را ترَ کن اینجا که منم کسی نمیگیرد گوش من میگیرم ز ناله هایت کرَ کن فریاد بزن اگر که دیدی خوابم کابوس مرا ببر برون از سر کن دیشب دیدم ستاره ام بیدار است میگفت بیا ببینمت باور کن نزدیک سحر به آسمان کوبیدم گفتم شب را بروز یا شبتر کن وقتی پدرم بود نمیفهمیدم میگفت نوشته های خوب از برَ کن بر آب نوشته بود روزی دریا هنگام غروبها لبت را ترَ کن یک چیز دگر نوشته ناخوانا بود ابری شده باد،سالها باور کن |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 10:52 بعد از ظهر
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 15 آبان1388 و ساعت 8:47 بعد از ظهر
اعلامیه مشترک حزب توده و سازمان فدائیان خلق ایران(اکثریت)
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 10:37 بعد از ظهر
اگر بید کُهن را کَنده باشن
بجایش من صنوبر مینشانم بخواب آرام ای آرام جانم ترا در زیر سایش مینشانم بدستت میدهم پیمانه از نو غمت را ترک مرکب مینشانم خودت میمانی و کوه جهان بین گیاهش را به گفتن مینشانم به سَنگش باز میگویم تو هستی بر آن تخت سمَمبَر مینشانم هم آنجایی که تنها مینشستی به سیل دشت و دامن مینشانم نمیدانم چه میخواهی بگویی به گوشم پنبه در سر مینشانم چو لب خاموش گشتی از هیا هو سکوتی هست در بر مینشانم |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 0:39 قبل از ظهر
هزاران دست دارد این هیولا
به چاهت نفت دارد این هیولا
خورد با مغز پخته بشکه بشکه به گازت چشم دارد این هیو لا |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 6:44 بعد از ظهر
مینا حرف از رنج کشیده میزند
جایزه اش را به شیرین میدهند چه دنیای سفله پروری هر چه را هر کی به هر کی میدهند ایشان پایمالی حقوق ما را ارتبات به سقط َ جنین میدهند جایزه اش عبا و عمامه بود آن را به خادم دین میدهند کی تو حرف از ندا زدی خانم اسلامتان را که تعلیم میدهند آزادی برای شما هم خوب است مردم برایش شهید میدهند |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 26 مهر1388 و ساعت 3:16 بعد از ظهر
" مهرگان فرخنده"
از کوچه بگویم به چه رنگ است سیب است و گلابی آویز درخت است از تاک همان خوشهء انگور انگار که نقاشی دست است گیلاس سرش تکیه به دیوار مشغول تکانیدن برگ است هر بار که من میگذرم باز میپرسه فلان ساعتَ چند است کاج است در آنسوتَرکش بید دستش همه جا کاج دراز است پیغام رسانش نه قناری بالای سرش جای کلاغ است این بید که همساییه کاج است بیزار از آن نوکَ کلاغ است مجنون که گفته اند همین است در خلوت کوچه فکر باغ است |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 10 مهر1388 و ساعت 2:48 قبل از ظهر
رنگ آبی مانده باقی غم مخور
میرسد روز رهایی سر مخور
گر که میخواهی به آزادی رسی میوه های تلخ بار خر مخور |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 2:16 قبل از ظهر
هلا٫ ای سنگ تیپا خوردۀ راه
تو جایی میخوری بر سینه ما صدایت میرسد از خاک ایران مسلمان میزند با حکم اللهآ نمیدانی تو از آنسوی دنیا فرو باریده ایی از آسمانها اگر بودی تو سنگ میهن ما دلت را میشکستن با سر ما تو سنگ راه باش و ریگ صحرا هم اینجا باش و هم در میهن ما به هر شکلی که میخواهی رها شو نه از دستان خون آلود ملاآ چه گویم با که گویم این بیابان پر از سنگ است و میگوید اهورا بزن بر اهرمن تا میتوانی بگیر از این گدایان حق خود را بهارت رفته اما در خزانها بدست آری زمستانهای خوش را زمستانی که پایانش به نوروز ببینی میشکوفد باغ گل را ببینی هر طرف رودی روان است بشویی از سیاهی رخت خود را بزیر ساییه بید کهنسال بجویی بار دیگر بخت خود را |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 2:14 قبل از ظهر
جایی که زمین است چنین است
آوارهء آن پشت به زین است باد است سوار از پس برگی ابرش بسر سبزه غمین است جایسِت که جنگل شده میدان شیرش به قفس گوشه نشین است باغش همهء سال خزان است دشدش همهَ از خار وزین است دلبندی من دهکده ام بود میگفت ! یکی مثل اوین است شهری شده اما چه بگویم بیچاره در آن شهر نشین است میگفت در آن کشتن خوبان نزدیکتر از شک به یقین است گفتی اگرت نفت کجا رفت گویند ترا منکر دین است بیکاری و فردا چه کنم ها لو خورخورهء شام و پسین است بسیار جوانانه دلیری که در این شهر دلبندیشان شیشه کراک یا هرویین است دلبند چه باشم دگر ای چرخ بنگر که سراپای تو کین است از فلسفه ات یافته ام من پایان تو آغازترین است
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 3:35 قبل از ظهر هر چه کم بود بجایش هر شب
گفته ام روز دگر می آید
سالها رفت و نیامد روزی
باز گویم که دگر می آید
روزی میرسد از راه و در آن
روز آزادی زن می آید
روز آزادی مردان اسیر
رسته از تیغ دو دم می آید
کُند شد تیغهً الله ز خون
تیرشان البته کم می آید
روی دیوار سیاه از شرم است
خشت روزی به سخن می آید
میشود آینه ایران بزرگ
باز آیین کهن می آید
مهر افزون بشود با شادی
روشنایی به وطن می آید
مرد آزاد ندارد باکی
زن آزاده به ره می آید
آن که سر داد نکو خواهد بود
نامش هر روز به لب می آید
من فراموش نکردم یاران
یار من هم ز سفر می آید
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 12:55 بعد از ظهر
شهامت بود اگر کشتن بدانید
به سنگم مینوشتن خودکشی کرد
همان روزی که نان پخته را خورد بخامی در تنورش سر کشی کرد |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 7:8 بعد از ظهر
بارون نزن به شیشه
خورشید میاد که رد شه منم میرم خیابون پا میزنم دوچرخه ابرا ببر به مشرق تا پیش ملا خم شه نوبت شیر فروشه پشت درای بسته |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 3:40 بعد از ظهر
قرآن شما روانه برگشت
جای خودش از مغانه برگشت بیهوده مگو ز عدل و دادش از دارَ بپا نهاده برگشت سی سال برایتان سپر شد با هالهء پاره پاره برگشت در آن خس و خاشاک به کاهی چون خاک و خُل شبانه برگشت خونی که بریخت بر خیابان با سیلَ به رودخانه برگشت از تیر شما به پیکر ما لبخند و بلب ترانه برگشت بر سر بزنید و اشک ریزید گویی ز شما زمانه برگشت روی در و دیوار بخوانید آزادی ما دو باره برگشت من باخبرم شتر سواران سیمرغ به آشیانه برگشت قرآن شما بما نچسبد پیش عربش حواله برگشت. |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 1 شهریور1388 و ساعت 0:44 قبل از ظهر
نداشت آن که دست نداشت
هر که داشت درنگ نداشت گشود و بسته شد به خشم هر آن که پای لنگ نداشت چه فکری به میانه بوده است دیوار بین ما که درز نداشت آنقدر موی تو پنهان بود که یک تار کوچک سبز نداشت چه حرمتی به شأن انسان شد ظلم کهریزک را بشر نداشت شکست آن که به گردنش طوق اطاعت سر خر نداشت خشکانده شد چشمه های حیات درخت خشکیده سیب تر نداشت میوه اش همین بوده تلخَ تلخ عایشه هم نه سال بیشتر نداشت کژی گشته راست وراستی کژ تعزیرشان را بخت النصر نداشت پرسیدم از رهیده ایی میگفت خوش به حال آنکه مقعد نداشت دیده اند بر ما چه رفته است آنکه ندیده چشم تر نداشت سهراب را اسیر و کشتند به زجر اختر زند دلیر سپر نداشت |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در پنجشنبه 22 مرداد1388 و ساعت 3:26 بعد از ظهر
آن خیابان بود اما کوچه اش
سر به روی نقشه ایران نبود یا اگر هم بود آخر کوچه ایی در میان دود و مه پیدا نبود از کسی چیزی نمیپرسم دگر چونکه پرسیدن مرام ما نبود دیده شد بر پیکر صد ساله ایی روی زخمش دستمال ما نبود گفتم آزادی بیاموزم شبی یادم آمد خانه ام ایران نبود در آمستردام بودم هموطن بهر آزادی کسی زندان نبود این کبوترها که از بامی به بام میپرند آسوده بام ما نبود آنکه میبوسد لبی را در بهار من ندیدم در بهار ما نبود عشق بازی را نمیگویم، نگو آن که از اول به نام ما نبود میشکافن سینه با سرب مذاب تیر سربی اختراع ما نبود |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 18 مرداد1388 و ساعت 5:36 بعد از ظهر
تنها شدم کمی
تنهای من کجاست پیدا اگر شود پنهان من کجاست کی میشود چطور دانای من کجاست در خان چندمم همراه من کجاست اسبم رمیده است صحرای من کجاست کو غار کوه من اسرار من کجاست من هم پیامبرم پیقام من کجاست آن را به کی دهم گمراه من کجاست |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در پنجشنبه 1 مرداد1388 و ساعت 1:3 قبل از ظهر روز است و یا که شب نگویید
با من دگر از سحر نگویید
پرواز کنید از لب بام
گوشم پره از وطن نگویید.
دانم که چه می شود در آنجا
حرف از لب بسته کم نگویید
هر خانه به خانه کوی و برزن
پرواز وبه هر بهانه گویید
بر هر سر شاخه با درختان
در دام ویا بزیر باران
با عابر کوه و چشمه گویید
فریاد زهر شکنجه گویید
زخم است دهانم
خون از دل زارم
من خواب نبودم
مشغول دعایم
دستم ببریدند
من پای ندارم
چندین و به صد بار
بر چوبهء دارم
هر لحظه به دردی
در سوز و گدازم
تیر است نفسها
بر جان ملالم
سی سال بکشتند
هر روز نداها
همواره شنیدم
افغان شما ها...
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 3:41 قبل از ظهر
استمداد از جامعه جهانی به مقصود متوقف ساختن جنایات جمهوری اسلامی ایران و تعقیب عاملین آن Sign The Petition
ما ایرانیان درون و برون مرزی بدینوسیله از کلیه مراجع انسانی، سیاسی و قانونی جهان درخواست داریم تصمیمی عاجلانه و اضطراری جهت توقف سرکوبهای خشن نظام جمهوری اسلامی علیه شهروندان ایران اتخاذ نمایند. امروز جهانیان از طریق هزاران فیلم، عکس و خبر نظاره گر ضرب و شتم، شکنجه وکشتارخیابانی مردم ایران توسط نظام جمهوری اسلامی ایران هستند. این نظام میلیونها ایرانی را که جهت ابتدایی ترین حقوق انسانی خود به تظاهرات صلح آمیز خیابانی پرداخته اند، قلع و قمع می کند. این اعمال نه تنها ناقض نص صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می باشند که اقدامی جنایتکارانه علیه بشریت نیز هستند. نظام جمهوری اسلامی ایران به زعامت سید علی خامنه ای در راستای اهداف جنایتکارانه خود حتی از قتل و آزار زنان باردار، زنان سالمند، کودکان خردسال، زخمیان و معلولین هم ابایی ندارد. پوشیده نیست که همین رژیم جنایتکار به منظور حصول اهداف یاد شده به قطع جمیع ارتباطات بین ایران و جهان آزاد پرداخته تا ابعاد جنایات و سیاهکاریهای آن از چشم جهانیان پوشیده بماند. ما امضا کنندگان این نوشته از مجامع یاد شده جهانی تقاضا داریم که در این مقطع حساس و خطرناک از تاریخ ایران جهت توقف جنایات و تعقیب قانونی عاملین این جنایات هولناک اقدامی عاجل به عمل آورند. CLICK HERE TO SIGN THE PETITION |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 16 تیر1388 و ساعت 2:38 بعد از ظهر
از در و دیوار چاهستانتان
میپرد خفاش غارستانتان پیش از آن کو لاشتان بر دارتان میشوید آویز از کردارتان بوده ام مشکوک اندر کارتان دیده ام وارانهء گفتارتان خرس دانا بوده پیش پایتان ننگ دارد کوه از پرتابتان شرم دارد خاک از پنهانتان بیم دارد آب از گندابتان بوی بد می آید از پندارتان خون مردم میچکد از بامتان خورده ام شلاق استبدادتان میدهم دشنام بر اربابتان تف به ریش و پیشهء ناپاکتان پشت باید کرد بر اسلامتان باز شد آن بسته مشتَ نازتان تخته خواهد شد دَر دکانتان بر ملا تا میشود قرآنتان مرگ باید گفت بر الله تان. |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در دوشنبه 1 تیر1388 و ساعت 0:5 قبل از ظهر
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 10:52 بعد از ظهر
در برم رو ییده گندم
در خیالم باغ گل می شکوفد در سیاهی لاله های راه سرخ. دستهایم را بگیر خون گرمم مال توست داس را باید گرفت باغ را باید ستود روزهای ما درون غنچه های کوچک است |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 26 خرداد1388 و ساعت 12:2 بعد از ظهر
روز آمد و رفت و ماه و سالی
گردیده بگرد خود جهانی در چله و هنگام بهاری سبز است درخت زندگانی بر پای زمینیش تنومند صد ریشه تنیده در صحاری بالای سرَش دو مرغ عاشق آیند برای تخم گذاری من منتظرم تو هم بیایی بر کاج نشسته خوش کلاغی بالی نه پری نه در تکانی آورده نه میبرد پیامی یک بار همین کلاغ میگفت شاکی شده از دست قناری میگشت پی وکیل قابل منقار گشود پیش قاضی امن است سرای پادشاهی در شهر بود هر آنچه خواهی بی کوه بزن به قاف و لافی با چشمه بگو سخن ز پاکی سیمرغ نبود هر چه دیدم بسیار شنیدم از اهالی رستم نشنیده ام بگویند سهراب بُود در این حوالی |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در جمعه 1 خرداد1388 و ساعت 10:53 بعد از ظهر
از هر چه سر نبسته سیرم
بین همه سر بسته اسیرم ترانه های ناخوانده|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 و ساعت 0:38 قبل از ظهر
هر که میبیند به خاری بنگرد
بر خودش با چشم زاری بنگرد ننگ نیست آیا برای نان شب دخت ایرانی به تازی بنگرد. برای اطلات بیشتر کلیک کنید حراج دختران ایران؛ وقتی همه خوابیم |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 و ساعت 7:12 بعد از ظهر
دادستان محترم دادگاه کیفری بین المللی لاهه
از آنجا که بر اساس قانون اساسی رژیم اسلامی حاکم بر ایران، علی خامنه ای رهبر این رژیم به عنوان "ولایت مطلقه فقیه" اختیارات نامحدود دارد و احکام او لازم الاجراست، هیچ نیرویی توان مقابله با خواست او را در این کشور ندارد. بر این پایه، علی خامنه ای به عنوان یک رهبر خودکامه، بی اعتنا به جان و مال و ناموس مردم ایران، دیوانه وار بر این کشور فرمان می راند و به یاری ایادی سرکوبگر خود روز به روز بر شمار شکنجه دیدگان و کشته شدگان این سرزمین می افزاید. او دیکتاتوری است که با سیاست های نادرست و سرکوب هر صدای مخالف خود، کشور ما را در آستانه ویرانی کامل قرار داده است. این خفقان و سرکوب های وحشیانه موجب شده که فریاد گروههای معترض اعم از کارگران، معلمان، دانشجویان، نویسندگان و وبلاگ نویسان راه به جایی نبرد و هر روز بر شمار شکنجه شدگان و اعدامیان در زندان ها که تنها به دلیل اختلاف عقیده و مخالفت با مشی و عملکرد مسئولان این رژیم بازداشت شده و در زندان به سر می برند، افزوده گردد. از این رو ما امضا کنندگان زیر، با توجه به حکمی که آن دادگاه محترم در باره "عمر البشیر" رهبر جنایتکار سودان صادر کرده است، خواهان رسیدگی به جنایات علی خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی و صدور حکم مقتضی برای وی هستیم. Sincerely,
|+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388 و ساعت 6:3 بعد از ظهر
من هم غروب میکنم
در شب که میروم با چند ستاره گفتگو میکنم در میان ستارگان ترا جستجو میکنم گاه که میبینمت، هنوز اندکی سکوت میکنم سالهاست که بی تو خاک را زیر و رو میکنم یافتَمی نشد: عاشق جسته ها را مرور میکنم امسال هم بجای تو شمعهای افروخته را فوت میکنم روبروی کاج پیر به صدای پرندگان گوش میکنم آنها میپرند و من پرواز را فراموش میکنم |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 13 اردیبهشت1388 و ساعت 4:46 بعد از ظهر
دست دشمن به شکار من و تست
بده دستی که روای من و تست نشکند تَرکه اگر دسته شود گر شکستیم به پای من و تست * * * پا بر این دنیا زدن بس مشکل است در زدن بودم یکی پایم گرفت آن دگر در گل فرو جانم گرفت دست دنیا بود دنیایم گرفت |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 7:1 بعد از ظهر
شلوار پاچه هفدی
پیرهن زرد چینی پوتینهای قدیمی رفیقای صمیمی مُد بازی بینمون بود چشما تا نوک بینی هی،چی بگم جوُنی نیستی منا ببینی نمیدونی کی هستم برات میگم بدونی یه آدم پیاده میگذره هر که دیدی گم شده گاهی وقتا افتاده رو زمینی راشا میون گرفتن بودی خودت که دیدی یادته هفشجون بود تقی زدن به توقی خمینی را اوردن جارش زدن تو بوغی تو یکه خورده بودی خودتا به من سپردی میخواستمت بجنگی نشستی قصه خوندی جوُن بودی یادت نیست چریک شدی فدایی گفتی فدا نگردی پیکارا* پیشه کردی سازمان پیکار هیچ کدومش نموندی بودی همون که بودی دوری زدیم تو دنیا پیش منم نموندی خیلی چیزا عوض شد کش اومده غریبی توی دلم نشسته حسرت های یتیمی زود خودما شناختم یعنی تا نوک بینی بر سبب تصادف خورده رهم به پیری دوستامونا گرفتن بردنشون اسیری چن تایی زنده موندن نیستی بازم ببینی یکیشا دیدم امروز رد میشد از مسیری اون که تو دیده بودی مونده ازش نسیمی |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 و ساعت 0:17 قبل از ظهر
شانه هایم پُل دستان من است
و سرم رهگذری که از آن میگذرد پُل دستان من از روی دو پا میگذرد زیر پایم ز خیابان شما میگذرد از خیابان شما گشت سپا میگذرد نان روزانه اش از دخل شما میگذرد دشمن شیر زن و مرد ره است دوست، از پیش شما میگذرد هر که سیر است در این لشگر غیب از خزر بی سر و سا میگذرد وقت آن است که آسان گذرد هر که از پیش شما میگذرد پاچه اش گیر به جایی نکند اگر از پیش خدا میگذرد |+| نوشته شده توسط هوشنگ کیوانی هفشجانی در شنبه 15 فروردین1388 و ساعت 0:30 قبل از ظهر |
|





